![]()
هلن کلر :
خوشبختی لذت مشترکی است که حاصل یاری بی چشمداشت به دیگران است .
ناپلئون میگه : حرفی رو بزن که بتونی بهش عمل کنی ...! چیزی رو بنویس که بتونی پاشو امضاء کنی ! چیزی رو امضاء کن که بتونی پاش بایستی..
اسکار وایلد :
همیشه دشمنانت را ببخش ، هیچ چیز بیش از این آنها را ناراحت نمیکند .
مارک تواین :
بهتر است دهانت را ببندی و احمق بنظر برسی ، تا اینکه بازش کنی و همه بفهمند که واقعاً احمقی !
آلبرت انیشتین :
دو چیز را پایانی نیست : یکی جهان هستی و دیگری حماقت انسان . البته در مورد اولی مطمئن نیستم !
آلبرت انیشتین :
دستهایت را برای یک دقیقه بر روی بخاری بگذار ، این یک دقیقه برای تو مانند یک ساعت میگذرد . با یک دختر خوشگل یک ساعت همنشین باش ، این یک ساعت برای تو به سرعت یک دقیقه میگذرد و این همان قانون نسبیت است !
آلبرت انیشتین :
هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت توضیحش بدی !
به من بگو نگو ، نمیگویم ، اما نگو نفهم ، که من نمی توانم
نفهمم ، من می فهمم . شزيعتي
وقتی معلم پرسید عشق چند بخش ؟ زود دستمو بالا بردم گفتم یک بخش ، اما از وقتی تورو شناختم فهمیدم عشق 3 بخش : آتش دیدن تو ، شوق با تو بودن و اندوه بی تو بودن .
کودکان اعتماد می کنند ، زیرا هرگز شاهد خیانت نبوده اند . معجزه آنگاه رخ می دهد که این اعتماد را در نگاه پیری فرزانه ببینیم .

سلام بچه ها خوب هستين؟؟
من بدك نيستم !!به همتون حق ميدم مدتي بود نت نميومدم نه اينكه نخواسته باشما فقط هاله ي نوري منو دربر گرفته و هرچن وقت يكبار غيب و ظاهر ميشم
احتمالا دور جديد غيبت من از فردا به وقته اينجا شروع بشه ميگن من درس دارمو مشغولم ولي روحمم از اين مسئله خبر نداره دلم براي تك تك بچه هاي بوفه تنگ شده بود ايكاش بتونم نظراتتونو بخونم تا بپوسم...(حس)
همتونو به خدا ميسپارم
به اميد ديدار
نوشته شده توسط مبینا در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 ساعت 17:0 موضوع | لینک ثابت
ياسين!ميدوني همش به چي فك ميكنم به اون شبايي كه تا صبحش من تو و سوره
پلي استيشن بازي ميكرديم ساعت 5 صبح ميخوابيديم واي چقد خوش بوديم وقتي به
خودم فك ميكنم ميبينم خيلي وقته كه اون روزا گذشته ولي عكسه توروكه ميبينم
فك ميكنم ديروز بوده آخه كوتاه موندي پسر!به خدا راست ميگم
عكسامون تو برفو كه
ببيني ديگه چيزي نميگي!ولي خب قيافت كه خوب بود.راستي بابام
كاراي كلاس
رياضيتو رديف كرد با آقاي حسيني......اي بابا من چي ميگم!!!!!!
فقط باور نميكنم كه
ديگه نميبينمت باور نميكنم كه ديگه نباشي گاهي وقتا فراموش ميكنم كه چرا دارم
گريه ميكنم فروردينه همين امسال بود كه ياسر فوت شد تو واسش قران ميخوندي و
هر آيه كه ميخوندي ميگفتي: ((فايده نداره من كه عربي نميفهمم
ثواب نداره))حالا من
به عربي بخونم قران يا فارسي؟!؟!شناسنامه ات خونه ما هست
دقيقا متولد 30/6/1373
اگه دوماه صب ميكردي 15 سالت ميشد .......همه ميگن توراهه رفت تصادف كردي
ولي من كه ميدونم يه نوشابه هم خورديو برگشتي
ياسين!!!!اون روزي كه تو زير پتو
بودي ، سفيد تنت كرده بودن ، منم كنار تابوت بودم ،كنار بابات!!!عمو
آروم با تو حرف
ميزد من كه جفتش بودم هيچي نشنيدم تو ميدوني چي گفت؟ديروز
كسي نبود از
بيرون غذا بياره من گفتم پول بدين ياسين ...، يادم رفته بود من اونجا
خونه شمام چون
تو ديگه رفتي!!!
ياسين!تو واقعا بي خيال كلاس رياضي شدي؟! بي خيال مو فشن كردن
واسه
عروسي شدي؟!نميخواي ديگه راز جنگل،دبلنا،حكم،پلي استيشن بازي
كنيم؟!با
اينكه نبودنت سخته واسه همه اما خوشبحالت .......كي فكرشو ميكرد
پنج شنبه به
جاي عروسي بيايم سر خاك تو...
خيلي سخته تو فاصله ۴ ماه دوتا پسر عمو فوت بشن
زندگي كوتاه مانند بادي بيش نيست كه شاخه هاي درخت تورا خم مي كند
و شكوفه هاي آن را بر خاك مي پراكند
نوشته شده توسط مبینا در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 ساعت 11:57 موضوع | لینک ثابت
خدايا!من از نور حرف ميزنم، از جان زنده،از تبسم شيرين،از غرور! اما در ازدحام خيابان
هاي اين شهر صدايم گم ميشود!ميدانم چيزي پس از غروب است،اين را از
روي قلب خرد واز كار مانده ي خود فهميدم!اما چه ميشوم خداي من؟ذره اي خواهم
شد؟ خاكستري رها شده در جهان؟به كهكشان خواهم رفت؟ياهيچ؟همان هيچ!
هر گز دوست نداشتم بدانم چه ميشوم ...اما آنها چه ميشوند؟ !اينصدهزار آرزو،اين
صدهزار خاطره،اين همه ياد،اين نوشته هايي كه سال ها پروردم و به خاطر سپرده ام
آيا بر باد ميروند؟يا اينكه با من خواهند ماند و درهيچ هم همراه منند!
خداي من!جان ها غارت ميشوند ،دلم سنگ ستم هاي ارباب را ميخورد،به جاي
حرف،در قلبم زار ميزنم!قطره هاي گرم اشك خطوط بي قرار نوشته هايم را تر ميكند!
من از قرن انسان سوز جز انفجار باروت انتظاري ندارم اما خوب ميدانم هر گلوله كه به
سينه اي اصابت ميكند نويدي است كه آزادي باز خواهد گشت.
افسوس بر جواني و زندگاني منو تو،ازندگي خوشي كه حتي آرزوي داشتنش را هم
از دست داديم،چه سود زندگي بي جواني؟
خداي من!بر دل محبوبه ما عمر پا نهده است و ميگذرد،اين گذر عمرپيرمرد مژده ي
آزادي از قفس را ميبرد،ايكاش زودتر به مقصود رسد و اين شب تاريك را چون سحر
جلوه كند.
فقط خواستم با كسايي كه در حقشون بي عدالتي شده همدردي كنم
نوشته شده توسط مبینا در شنبه سیزدهم تیر 1388 ساعت 18:49 موضوع | لینک ثابت
فرياد
مشت ميكوبم بر در
پنجه ميسايم بر پنجره ها من دچار خفقانم ،خفقان!
من به تنگ آمده ام،از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم:
-آي!
با شما هستم!
اين درها را باز كنيد!
من به دنبال فضايي ميگردم:
لب بامي،
سر كوهي،
دل صحرايي
كه در آنجا نفسي تازه كنم.
-آه!
ميخواهم فرياد بلندي بكشم
كه صدايم به شما هم برسد!
من به فرياد،همانند كسي
كه نيازي به تنفس دارد،
مشت ميكوبد بر در
پنجه مي سايد بر پنجره ها،
محتاجم.
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره ي درد مرا بايد اين داد كند
از شما((_خفته ي چند_!))
چه كسي مي آيد با من فرياد كند؟

يك نفس تازه
اي خشم به جان تاخته توفان شرر شو.
اي بغض گل انداخته فرياد خطر شو.
اي روي برافروخته،خود پرچم ره باش!
اي مشت برافراخته،افراخته تر شو.
گر شعله فرو ريزد بشتاب و مينديش
ور تيغ فروبارد اي سينه سپر شو!
هان اي پسرم،خانه نگهدار پدر شو!
تا خود جگر روبهكان را بدراني
چون شير درين بيشه سراپاي جگر شو.
مسپار وطن را به قضا و قدر اي دوست
خود برسر اين،تن به قضا داده داده قدر شو!
فرياد به فرياد بيفزاي،كه وقت است،
در يك نفس تازه اثرهاست،اثر شو!
ايراني آزاده،جهان چشم به راه است
ايران كهن در خطر افتاده،خبر شو!
مشتي خس وخارند،به يك شعله بسوزان
بر ظلمت اين شام سيه فام سحر شو!
ناسازگار
سرانجام بشر را،اين زمان ،انديشناكم،سخت
بيش از پيش.
كه ميلرزم به خود از وحشت اين باد.
نه ميبيند،نه ميخواند،نه مي انديشد،
اين ناسازگاراي ،داد!
نه اگاهش تواني كرد،با زاري
نه بيدارش توانم كرد،با فرياد!
نمي داند،
بر اين جمعيت انبوه و اين پيكار روزافزون
كه ره گم ميكند درخون،
از اين پس،ماتم نان ميكند بيداد!
نميداند،زميني راكه با خون آبياري ميكند،
گندم نخواهد داد

راه
دور يا نزديك،
راهش مي تواني خواند
هرچه را آغاز وپاياني ست،
_حتي هر چه را آغاز و پاياني نيست_
زندگي راهي ست.
از دنيا به آمدن، آمدن تا مرگ
شايد مرگ هم راهي ست.
راه ها را كوه ها و دره هايي هست
اما_ هيچ نزهتگاه دشتي نيست
هيچ رهرو را مجال سير و گشتي نيست
هيچ راه باز گشتي نيست
بيكران تا بيكران ،امواج خاموش زمان جاري ست
زير پاي رهروان،خوناب جان جاري است
آه،
اي كه تن فرسودي و هرگز و هرگز نياسودي
هيچ آيا يك قدم ،ديگر تواني راند؟
هيچ آيا يك نفس ديگر تواني ماند؟
نيمه راهي طي شد اما نيمه جاني هست
باز بايد رفت،تا درتن تواني هست
باز بايد رفت...
راه باري و افق تاريك،
دور يا نزديك!
نوشته شده توسط مبینا در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 ساعت 21:57 موضوع | لینک ثابت
تولدت مبارك ققنوس

چند جمله ي كوتاه
*خدايا!اين ايمان بلورين با هر تلنگري قصد پاشيدن دارد رهايم كن...
*به صعود خود ادامه دهید، ممکن هست تا قله قدمی بیشتر باقی نمانده باشد
*چقدر نشنيدن ها نشناختن ها و نفهميدن ها كه به اين مردم آسايش و خوشبختي بخشيده است
*مردان در صيد عشق به وسعت نامتناهي نامردند گدايي عشق مي كنند تا وقتي مطمئن به تسخير قلب زن نشدند
اما همين كه مطمئن شدند مردانگي را در كمال نامردي به جا مي آورند(قابل توجه دخترا،به من چه ربطي داره شريعتي گفته)
*براي شنا كردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و شجاعت لازم است وگرنه هر ماهي مرده اي هم مي تواند از جهت موافق جريان آب شنا كند
*به سه چيز تكيه نكن غرور دروغ و عشق.آدم با غرور ميتازد بادروغ مي بازد و با عشق ميميرد
*اگر از دوران مجردي لذت نميبري ازدواج كن
آن وقت حتما از فكر كردن به دوران مجرديت لذت ميبري
*زنهایی که به دنبال برابری با مردها هستند آرزوی بسیار کوچکی دارند
* حتی آنگاه که بدون امید زندگی می کنیم هم آرزوهایی داریم . ( دانته )
* مهمترین چیز بعد از حل کردن یک مسئله یافتن اندکی طنز در آن است . ( فرنک آکلارک )
* آدمها فقط در یک چیز مشترکند ، متفاوت بودن . ( رابرت زند ).
* بی مصرف ترین روزها روزی است که در آن نخندیده باشید . ( چارلز فیلد )
* حرمت اعتبار خود را هرگز در میدان مقایسه با دیگران مشکن . ( نانسی سیمس )
* همه چیز در آن لحظه به پایان می رسد که قدمهای تو باز می ایستد . ( نانسی سیمس )
* هرگز از شنیدن آنچه شرافتمندانه انجام داده ای شرم نداشته باش ( شکسپیر )
* باید ترسید آنگاه که مستبدان مهربان می شوند . ( شکسپیر )
*هفت به هشت میگه دومیلیون بهت میدم جات و با من عوض کن،هشت جواب میده: من واسه مال دنیا لنگم و هوا نمیکنم
* عده ای بزرگ زاده می شوند،عده ای بزرگی را بدست می آورند و عده ای بزرگی را بدون آنکه بخواهند با خود دارند . ( شکسپیر )
* احساس شرم کمتر ، نتیجه گناهی بزرگتر است . ( دانته )
* اگر شرافتم را از دست بدهم ، وجودم را از دست داده ام . ( شکسپیر )
* شرافت مرا از من بگیرو بنگر که چگونه زندگی من تباه می شود . ( شکسپیر )
*کسانیکه تن به هر ذلتی می دهند تا زنده بمانند
مرده های خاموش و پلید تاریخ اند
اينم يه عيدي خدمتتون
*عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
نرم نرمک می رسد اینک بهار، خوش بحال روزگار، خوش بحال چشمه ها و دشت ها، خوش بحال دانه ها و سبزه ها، خوش بحال غنچه های نیمه باز
ز کوی یار می آ ید نسیم باد نوروزی از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی . نوروز مبارک،البته پيشاپيش

طالع بيني به سبك ققنوس
اگر میخواهید:
فروردین:اولین ها باشید در این ماه به دنیا بیایید
اردیبهشت:اگر میخواهید ادیب باشید حتما تو این ماه بدنیا بیایید
خرداد:اگر میخواهید بازیگر شوید این ماه رو از دست ندید
تیر: چون پريا تو اين ماه به دنيا اومده بيخيالش ميشيم
مرداد: اگه ميخوايد خوشتيپ باشيد اين ماه رو بچسبيد
شهریور:استثناها نخبگان و اونهایی که تاثیرگذارند(همه صفات با هم)این ماه رو نشونه میرند
مهر:اگه میخواهید قشنگ صحبت کنید خوب بسم الله (ماييم ديگه)
آبان:اگر میخواهید همه چیز و بریزید به هم(چه خوب چه بد)درست اومدید بفرمایید مونا شمارو راهنمايي ميكنه
آذر:محبوب قلبها هم در این ماه بدنیا میآیند.زیاد زحمت نکشید نمیتونید بپای خیلی از شخصیت های این ماه برسید
دی:منجی ها در این ماه بدنیا اومده اند
بهمن:اخر ساله دیگه(اداره ها هم ...) اگه جایی راتون ندادند اینجا پیاده شید از نویسنده و مبارز و پادشاه همه رقم داریم
اسفند: محبوب ترين كسي كه تو ابن ماه متولد شده ققنوسه
![]()

*هيچ گاه به خاطر صلح و آرامش تجربه يا باور هاي خود را زير پا نگذاريد(داگ هامر شولد)
*از اينكه زندگي تان پايان مييابد نترسيد؟از آن بترسي كه زندگي را هيچ گاه آغاز نكنيد.(جان ماكسول)
*برادلي بازيكن شهير پيشين بسكتبال،در 15 سالگي در اردوي تابستاني ماكولي شركت كرده بود. در آنجا ماكولي خرفي زد كه زندگي برادلي را عوض كرد:
بدانيد كه اگر هنگام بازي همه توان خود را به كار نگيريد، كسي ديگر پيدا خواهد شد كه ابن كار را بكند و روزي شما در ميدان بازي با يكديگر رو به رو خواهيد و او از شما خواهد برد.
*جامعه اي كه مهارت در لوله كشي را تحقير مي كند ،زيرا كاري پيش پا افتاده است و هر سخن مهمل فلسفي را برميتابد چون فلسفه مقام بالايي دارد،نه لوله كش خوبي خواهد داشت ونه فيلسوفي به درد خور. نه در لوله هايش آب بند ميشود و نه در نظريه هايش.(جان گاردنر)
*استعدادهاي خود را پنهان نكنيد .استعداد براي اين خلق شده كه به كار گرفته شود.گذاشتن ساعت آفتابي در سايه چه فايده اي دارد.؟
*وقتي كه در چاله افتاديدازكندن آن دست برداريد.(مالي آيونيز)
*هر وقت كه نياز به دانش را به قدر نياز به هوا احساس كردي ،آن را بدست خواهي اورد.(سقراط)
نوشته شده توسط مبینا در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 ساعت 14:24 موضوع | لینک ثابت
اينو

به تعداد شمع ها توجه نكنين مهم اينه كيك به همه برسه
اينم هديه ي خودم به ققنوس
نوشته شده توسط مبینا در شنبه هفدهم اسفند 1387 ساعت 15:11 موضوع | لینک ثابت
همه خوبين ؟؟؟؟؟؟ دماغا چاقه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خوب خدا روشكر
مث اينكه اين وسط تنها منم كه دلتنگم
با خودم گفتم شعر بذارم ولي يادم اومد هيچ شاعري حال منو نداره
از كجا شروع كنم؟؟ يادم اومد!!!
پريا ،همون آتيش بازي كه من ،تو و مونا تو مدرسه راه انداختيم
(نه اين كه بد آموزي داره)
واي همون آدامسي كه گذاشتيم رو صندلي
دبيرمون اون خيلي با حال بود(اين كه بدتر شد)
دبير تاريخو يادت مياد سر كلاسش دوبار منچ بازي كرديم
فهميده بودا ولي چيزي نگفت
يادته كليداتاق آي تي رو برميداشتيم ميومديم نت چه روزايي بود
يه بار پريا از پله ها پايين افتاد من و مونا چقدر اون روز خنديديم
شانس اوردي كه فقط خودمون بوديم
دوس دارم يكي از اون سانويچ غير بهداشتيا بخورم
خيلي وقته نخوردم
مامانم اجازه نميده فك ميكنه من هنوز بچه هستم
اصلا به قدوقامتم توجه نميكنه
پري دبير ادبياتمون داشت با احساس شعر ميخوند تو پريدي وسط
گفتي به به به به بچه ها همه خنديدن
به خدا اگه من بودم از كلاس مينداختم بيرون
خيلي دوس داره يه بار منو بزنه خودش ميگفت ولي مرده نميتونه
داستان آزمايشگاه ،تو يادت نمياد كدوم يكي از بچه ها بود
گفت: آقققا ... نقره چه رنگيه؟؟؟؟؟؟
من و مونا رفته بوديم كوه من برات يه كفش دوزك اوردم
ولي تا رسيدم به تو و مشتمو باز كردم ديدم طفلك له شده
واي چه غوغايي شد وقتي كه دبير شيمي گفت: شما بچه هستين
كلي اصرار كرد ما هم مجبور شديم قبول كنيم كه بچه ايم
آخرشم گفت
شما بچه اين منم حو صله بچه ها رو ندارم(حالمونو گرفت)
تابستون كه من تهران بودم و قرار بود
تو بيمارستان ميلاد جراحي (مچ پا)بشم البته جراحي نشدم به خير گذشت
مونا با من تماس گرفت كلي خنديديم اون ميگفت
ميخواي كوتاه بشي ديگه، ولي بعدشم گفت
تو يه پست براي من انداختي خيلي دلم تنگ شد
وقتي اومدمو اولين پستتو خوندم دوتا پسر خاله ي خلم هم بودن
اونا ميخنديدن بدون ذره اي درك از حال بد من
تابستون بدي نبود ولي اون دوسه روزه كه همش كار پزشكي داشتم خيلي برام تلخ بود
تا اينكه اومدم و نظرتو خوندم گفتي كه ديگه رياضي نميخوني اين بدترين جمله اي بود
كه شنيدم خيلي سعي كردم آروم باشم ولي نشد
بغضمو قورت دادم و بهت زنگ زدم كابوس من به آخرش رسيده بود
ولي دوباره شروع شد
ديگه دوس نداشتم ادامه بدم با تو بيشتر از همه به
من خوش ميگذشت ولي قرار نبود همه چيز خوب باشه
ياد اون روزي افتادم كه از آزمايشگاه خاك اومده بودن تابلو رو نصب كنن ما چند نفري ميگفتيم
درستش كن ...خرابه... اشتباه نصب كردي
اون تابلو درست شد چقدر خنديديم خيلي وقته اونجور
كه بايد با تو حرف نزدم ،نخنديدم،لذت نبردم 
ولي فقط آرزو ميكنم به تو خوش بگذره
هرجا كه هستي من تو و مونا رو فراموش نميكنم نميگم كه من خوبم
شما فراموش نشدني هستين
فقط چند ماهه ديگه پيش هم هستيم دلم براتون تنگ ميشه
هرگاه دفتر محبت را ورق زدي
و هرگاه از زير پايت خش خش برگها را احساس كردي
هرگاه درميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي
براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته فلب خود بگو : يادت بخير
نوشته شده توسط مبینا در دوشنبه پنجم اسفند 1387 ساعت 16:3 موضوع | لینک ثابت

ای آزادی ، تو آن روح جاودان هستی
که هرگز در زنجیر نمی افتد
و در تاریکی سیاه چالها نیز
همچنان درخشنده می ماند
زیرا جایگاه تو قلب ماست
قلبی که تنها برای تو می تپد
وقتی هم که نصیب فرزندان تو قلاده و ظلمت و سیاهچاله تیره شود
شهادت آن ها نیرویی پدید می آورد
و نام آزادی را با هر نسیمی به اطراف جهان می پراکند.
با تو سخن می گویم
از تو
سخن می گویم
از ژرفنای درون
ودانم
که تو را
پاسخی نیست
چگونه توانی
پاسخ گفتن
آنگاه که بس بسیاران
فریاد خواهِ تواند
آن چه می خواهم
تنها اِجازتی است
برای ایستادن در اینجا
چشم انتظار
و تو
نشانی ام خواهی داد
از درونه ام
که آن توست!
|
به گمانم آزادي يعني هر وقت كه اراده كني بتواني هر چيزي را بدست آوري! به گمانم آزادي يعني دست دراز نكردن جلوي پدر! به گمانم آزادي يعنی اجازه نگرفتن از مادر براي بيرون رفتن! آري .. روزي در پي آزادي از خانه بيرون رفتم ... آنقدر پول بدست آوردم كه بتوانم هر چيز را كه اراده كنم بدست آورم آنقدر مستقل شدم كه ديگر نيازي به اجازه گرفتن از مادر نداشتم اما روزي ايستادم تا ماحصل كارم را مشاهده كنم با تعجب ديدم كه آزادي را از دست داده ام و اسارت را به جان خريده ام دوستان، خانواده، تفريح، شادي، عشق و آزادي را به بهاي ناچيز خودخواهي فروخته بودم |
نوشته شده توسط مبینا در پنجشنبه سوم بهمن 1387 ساعت 20:8 موضوع | لینک ثابت
من روي بازويم يك علامت شوم دارم يك m آبي كه تهديدم مي كند.
امروز آخرين روز است كه من ديده مي گشايم،ديگر اين دو چشم من آفتاب تابنده
را نخواهد ديد :
افسوس كه امروز هم آسمان تيره و آفتاب از نظرم ناپديد است!000اي ققنوس من
عزادار باش زيرا همدم تو ، دوست تو و عاشق تو راه مرگ مي سپارد!
ققنوس عزيزم،وقتي انسان در دل مي انديشد كه )): اين آخرين صبح زندگاني من خواهد بود!)
تاثير اين انديشه را جز با تاثيرات مبهم خواب يا چيز ديگر مقايسه نمي تواند كرد.
روز آخر!اين كلمه ي آخر براي من مفهومي ندارد.امروز با كمال قدرت نشسته ام و فردا بيجان
و بي حركت خواهم بود!مرگ چيست؟هر وقت كه به فكر فرو مي روم تصورات بسيار مي كنم!
من مرگ بسياري از مردم را ديده ام ولي اختيارات بشر چنان محدود است كه از آغاز و انجام
زندگي خود آگاه نيست،در اين لحظه من هنوز از آن خويشتن و ازآن تو ام ! ولي ققنوس من،
در يك لحظه شايد تا ابد از هم دور مي شويم000نه!ققنوس.چگونه ممكن است كه من معدوم شوم!
چطور مي شود كه تو نابود شوي؟ما هميشه زنده خواهيم بود!000نيستي000معني
اين كلمه چيست؟من آنرا كلمه بي معنايي مبشمارم000آه ققنوس!مردن و در خاك سرد
و تنگ و تاريك مدفون شدن!در جواني دوست مهرباني داشتم،اين دوست مرد،
به تشييع جنازه اش رفتم.بچشم خود ديدم كه چگونه
گور را كندند و جسد بيجانش را بخاك سپردند.وقتي كه خاك بر بدنش ميريختند،
پهلوي گور نشسته بودم.تابوتش را در گور فرو بردند. نخستين تو ده خاك ريخته شد و
از تابوت او صداي شومي برخاست.بازخاك ريختند000صدا كم كم آهسته تر و آهسته تر شد
تا اينكه تمام گور را خاك فرا گرفت!
من در كنار گور او بخاك افتادم000ميگريستم و دلم از درد شكافته بود،ولي از آنچه در برابرم
مي گذشت،چيزي نفهميدم.نمي دانستم مرگ چيست!از گور سرد و تاريكي كه اينك در
انتظار من است بيخبر بودم!000
آخ ! مرا ببخش ، مرا ببخش!ديروز آن لحظه آخرين لحظه ي زندگاني من بود!ققنوس من ،
ديروز دل من گواهي داد كه تو مرا دوست ميداري!دلم به هيجان عشق شديدتري
مبتلا شده است.مراببخش!مرا ببخش!
فقط آخرين درخواستم را بپذير،پاكت هاي نامه ام را به دوستانم بده،و به آن ها بگو :
((عشق من به آن ها در اعماق جنگل مانند شمعي بزرگ مي درخشد))
من هر گز دوست نداشتم اينقدر زود از شما جدا شوم،من از رفتن مي ترسم،
ولي مجبورم تجربه كنم، تنهاي تنها،من اولين نفري نيستم كه ميروم ولي ممكن است
اولين نفري باشم كه فراموش مي شوم.چشمان من بجز خودم به هيچكس تعلق ندارد.
من آن ها را برگونه هاي تر و تازه ام كه باد سخنان شماپژمرده اش كرده است سنجاق مي زنم.
من مي خواستم خداحافظي را تكميل كنم ، يا درناب ترين و زيباترين حالتش نشان دهم
اما خرابش كردم.
ققنوس من ! اكنون مي تواني گريه كني كه يادگار قرن هاي تو فرو ريخته است و
دنياي تازه اي مي خواهداز ميان خرابه ها سر بر آورد.
من براي پاك كردن mروي بازويم بايد بميرم.
همه شما را بخدا مي سپارم.
دوستدار شما
مبينا
نوشته شده توسط مبینا در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 ساعت 21:34 موضوع | لینک ثابت
هنگامي كه شادي من به دنيا آمد ، او را در بغل گرفتم و روي بام خانه فرياد زدم
((اي همسايگان، بياييد ، بياييد و ببينيد ، زيرا كه
امروز شادي من به دنيا آمده است. بياييد و اين موجود سر خوش را كه در آفتاب
مي خندد بنگريد))ولي هيچ يك از همسايگانم نيامدند تا شادي مرا ببينند .
و من بسيار در شگفت شدم.
تا هفت ماه هر روز شادي ام را از روي بام خانه جار مي زدم _ ولي هيچكس
به من اعتنايي نكرد. من و شادي ام تنها مانديم ،
نه هيچكس سراغي از ما گرفت و نه هيچكس به ديدن ما آمد.
آنگاه شادي من پريده رنگ و پژمرده شد،
زيرا كه زيبايي اودر هيچ دلي جز دل من جا نگرفت و
هيچ لب ديگري لبش را نبو سيد.آنگاه شادي من از تنهايي مرد.
اكنون من فقط شادي مرده ام را با اند وه مرده ام به ياد مي آورم .
ولي ياد يك برگ پاييزي است كه چندي در باد نجوا مي كند
و سپس صدايي از او بر نمي آيد
نوشته شده توسط مبینا در دوشنبه هفتم مرداد 1387 ساعت 14:17 موضوع | لینک ثابت
اي قوي سپيد شهر ها كه در آشياهي خود آرميده اي،
آشيانه اي كه در ميان ني هاي مرداب بدين دل انگيزي بنا شده،
ني هايي كه به قول تاريخ نويس باستاني تو،
تو را در حصار گرفته و غذا مي دهد!
اي ياس سپيد ميان آب روئيده، كه موجهاي اقيانوس
گهواره جنبان و نوازشگر ها و علفهاي آبي
الياف زرين و دانه هاي خود را بر ميگيري،
و تاركهاي آفتاب زده و تاج و كلاله خود را بر مي كشي!
اي شهري كه چون شبح سپيدي هستي و كوههايت،
كه پاي آدميزادي بر آنها سوده نشده، رودخانه هستند
و پياده روهايت سايه هاي گردان قصر ها و يراق هاي آسمان،
منتظرم تا تو همانند كشتي هايي كه بر سراب روان اند ناپديد شوي
و يا چون برجهاي ابر، كه هياكل بدون جسم خود را
در اي قوي سپيد شهرها كه در آشيانه ي خود آرميده اي،
آسمان برافراشته، از نظر دور گردي
نوشته شده توسط مبینا در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ساعت 20:10 موضوع | لینک ثابت
به خود گفتم، اگر من بميرم چه بر سر اي كودكان خواهد آمد؟
چه خواهد شد سرنوشت آن ها كه به دستگيري و هدايت من چشم دارند؟
گفتم، زندگي آنها به منزله كتابي خواهد بود كه تنها فصول اول آن را
خوانده باشم،
و ديگر مرا نباشد بينائي خواندن باقيمانده تاريخچه زندگي گرامي آنها
كه تا بدين پايه سرشار از زيبايي وتا بدين پايه سرشار از بيم است.
آسوده خاطر باشيد دنيا بسيار كهن است،
ونسلها يكي پس از ديكري مي ميگذرند ، همانگونه كه تا كنون گذشته اند
چون خيل سايه هايي كه با گردش خورشيد درحركت باشند ؟
افسانه ي كهن هزاران بار گفته شده است،
دنيا از از آن كساني است كه آخر از همه مي آيند ،
اينان از نيرو و اميد بهره خواهند داشت ، همانگونه كه ما داشته ايم.
برایم فرقی نمی کند کجا بمیرم
اي مرگ ! بر گير و با خود ببر
آنچه را كه ميتواني از آن خود بشماري!
آنچه از آن توست همان تصويري است كه بر اين خاك نقش شده
همين و بس !
اي گور آن ها را بر گير ، و بگذار
تا در سينه تنگ تو آرام گيرند،
جامه هاي عاريتي هستند كه روح بدور افكنده
و تنها براي ما گرامي ان!
اي ابديت بزرگ آن ها را برگير!زندگي كوتاه مانند تند بادي بيش
نيست،
كه شاخه هاي درخت تورا خم مي ميكند
و شكوفه هاي آن را بر خاك مي پراكند !
نوشته شده توسط مبینا در دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 23:25 موضوع | لینک ثابت
قرار بگير اي دل در خانه قرار بگير و بياساي
دل هاي خانه نشين خوشبخت ترند
زيرا دلهاي آوارهنمي دانند به كجا ميروند
گرانبارند از تشويش و گرانبارند از انديشه
در خانه قرار بگير اي دل من و بياساي
مرغ در خانه خود به عافيت نزديكتر است

پائيز است نه در بيرون ، بلكه سرما درون من است،
بهار و جواني دور نرفته اند، و اين منم كه به پيري گراييده ام
همه جا زندگي در تكاپوست،مگر در سينه ي تنهاي من.
روز به پايان مي رسد.
آرامشي بزرگ بر روانهاي مسكيني مي نشيند و فكر
رنگ ملايم و مبهم شامگاه به خود مي گيرد
شب در دل من روشني مي افروزد...
اي شب اي تيرگي طراوت بخش
شما مرا مبشر جشن دروني هستيد
شما رهايي بخش منيد از اضطراب!در خلوت بيابان ها
در كوچه هاي سنگفرشين پر پيچ و خم شهر
اي چشمك ستارگان، اي نور فانوس ها،
شما اتشبازي جشن با نو خداي آزادي ايد.

نوشته شده توسط مبینا در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 18:16 موضوع | لینک ثابت
كساني كه خود بسيار ند نياز به هم وطن ندارند
كساني كه خود آزادند از زندان به ستوه نميايند
آدم هاي اندكند كه به زندان محتاجند
اي گوش هايي كه فقط گفتن هاي كلمه دار را ميشنويد
پس از اين جز سكوت سخني نخواهم گفت
و شما اي چشمهايي كه تنها صفحات سياه را مي خوانيد
پس از اين جز سطور سپيد نخواهم نوشت
و شما اي كساني كه هرگاه حضور دارم بيشترم تا آنگاه كه غايبم
پس از اين مرا كمتر خواهيد ديد
زندگي راستين است ،زندگي بازي نيست!
و گور مقصد نهايي او نيست،
درباره تن گفته اند نه روان كه:
تو خاكي و بخاك بر ميگردي

زندگي كوتاه مانند بادي بيش نيست كه شاخه هاي درخت تورا خم مي كند
و شكوفه هاي آن را بر خاك مي پراكند
نوشته شده توسط مبینا در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 12:47 موضوع | لینک ثابت
روزی كه نگاهت به نگاهم گره خورد چشم مست سياهت همه هستي من داد به باد در پس آن نگه سوزنده دل من گفت كه عشقی جاريست عشقی كه مرا به دياری ديگر خواهد برد به دياری كه در آن نفس سبز بهاران جاريست به دياری كه دل من در دل تو آشيان خواهد ساخت از دست عزيزان چه بگويم گله ای نيست گرهم گله ای هست دگر حوصله ای نسيت در حسرت ديدار تو آواره ترينم هر چند كه تا منزل تو فاصله ای نيست هر كس به طريقی دل ما می شكند بيگانه جدا دوست جدا می شكند بيگانه اگر می شكند حرفی نيست از دوست بپرسيد كه چرا می شكند 
نوشته شده توسط مبینا در پنجشنبه یکم فروردین 1387 ساعت 12:37 موضوع | لینک ثابت
به فرزندم اينگونه درس بدهيد: او بايد بداند كه همه مردم عادل و همه آن ها صادق نيستند ، اما به فرزندم بياموزيد كه به ازای هر شياد ، انسان های درست و صديق وجود دارند. به او بياموزيد كه از باختن پند بگيرد و از پيروز شدن لذت ببرد. به او نقش و تاثير خنديدن را يادآور شويد. به فرزندم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اين است كه مردود شود، اما با تقلب به قبولی نرسد. به فرزندم ياد بدهيد كه همه حرف ها را بشنود و سخنی را كه به نظرش درست می رسد انتخاب كند . اگر ميتوانيد به فرزندم ياد بدهيد كه در اوج اندوه، تبسم كند. به او بياموزيد كه در اشك ريختن خجالتی ، وجود ندارد . بگذاريد كه شجاع باشد. آبراهام لينكلن



اگر جنگل بودم در تنه درخت هايم اسيرت می كردم
اگر گلی بودم در كنج گلبرگ هايم از تو محافظت می كردم
اگر زنبوری بودم در كندوی عسلم از تو مراقبت می كردم
اگر خانه ای بودم در يكی از زيباترين اتاق هايم خدمتت را می كردم
اگر پرنده ای بودم در لانه ام برايت غذا می آوردم
حال كه هيچكدام از اين ها نيستم فقط می توانم
تجسمی از تو در ذهنم پرستش كنم.

نوشته شده توسط مبینا در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 16:46 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
كي گفته خودمو معرفي نميكنم؟؟؟؟ظاهرا اسمم مبينا هستش چون خودم شنيدم اين اسمو كه صدا ميزدن تو يه روز پاييزي ديده بر جهان گشودم چون 14روز از مهر ماه گذشته بود و من مدرسه نرفته بودم از مدرسه اخراجم كردن در ابتداي زندگي،خلاصه تا 7 سالگي اجازه ورود به مدرسه رو ندادن حالا هم كه دارم رياضي فيزيك كوفت ميكنم و ميرم پيش دانشگاهي،كلا مهربون و صلح طلبم خيلي ديردوست پيدا ميكنم ولي زود فراموش ميكنم به صميمي ترين دوستام كه خيلي دوستشون دارم كاملا اعتماد نميكنم و هيچكس رو به اسرارم راه نميدم خوشم مياد با دوستام با ماشين با سرعت صدو هزاراوج هيجان برم بيرون هيچ چيز به اندازه ي دروغ و ريا بدم نمياد كلا باحالم اينجور كه ميگن، ولي اگه تنظيمم به هم بخوره وترازوم ميزون نباشه خدا به داد همه برسه كه برگردوندن من به حالت عادي كار هر كسي نيس،از موز ، ادكلن با بوي تند، عربي،محمد رضا گلزار،آلمان،احمدي نژادمتنفرم
ولي عاشق خاتمي، هلند و هيلاري داف هستم،لاقرم قدم به اندازه يه نردبونه كوتاهه ،بسكتبال دوست دارم قورمه سبزي ماكاروني و ميگو خيلي خوشم مياد كلا بد غذا هستم از اشكال هندسي مثلث رو دوست دارم كه اونم نشون ميده من يه دنده و لجبازم
اگه چيزي فروگذار شده اطلاع بدين حتي شما دوست گرامي........از خنديدن خوشم مياد
فهرست اصلی
دوستان
از نسل فرشته ها((آبجي فرشته))
پروانه هاي عاشق:دوست خوبم سپيده
نانا جون
فهيمه جون
لاو ايز:سارا جون
اركيده: پريا جون
كريستيانو:عباس عزيز
احساس:رضاي عزيز
رهگذر مهتاب: موناجون
دبستان محدث قمی-ویژه متولدین 65 تا 68
پارميس ويرنيان
و تو نازترين...:آبجي رزا
دل پاك خودش
پر پرواز
هزارو يكشب
كفتر باز اراك:رضا
نينا
عشق خيالي يا خيال عاشقي
مسعودجون
انجمن دانشجويان علاف
هرچي بخواي اينجا هست
رضا دومي
سكوت
دخترونه
هيلاري داف
نگار جون
مجيد عقلمند
فسقلي:نيما
رضااااااااي ديگه
گل هاي سوم رياضي
بي نام
داش ممد
متولد ماه مهر:نسيبه
امير رضا پدرام
ميرحسين
نوشته های پیشین
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
آمار وبلاگ
طراح قالب
POWERED BY